تبليغاتX
من خدا هستم

من خدا هستم

توهمات یک مخلوق که هیچ هست. پوچ هست



نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:22 توسط خدا
چقدز دوستش میداشتم

گویی دیگر به آرامش درونی رسیده بودم

اما او هم دچار حماقت بود و خود را زرنگ می پنداشت.

اینک شکست خورده تر از همیشه هستم

و بار دیگر باید ناامیدانه امیدوار باشم

که خورشید دیگری بر من بتابد

خورشیدی که حداقل هیچ گونه غروبی نخواهد داشت

 

 



نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:39 توسط خدا
گاهي در اين انديشه ام

كه من هيچ وقت عاشق نخواهم گشت.

و نفرتي را كه از همه انسان هاي اين كره آبي دارم

را با خود همراه خواهم كرد.

تا ابد

اگر ابديتي در كار باشد!

و تنها زيبايي اين زندگي همين نفرتم هست

اين نفرت وجود زيبايي را برايم معنا مي كند

پي نوشت :

 وقتي كه به ناكجاآباد رسيده باشي

انتخاب نقطه اي براي شروع بي معني است.

چه زندگي رقت آور و سوپررئالي در اين دنيا جاري است

 



نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:40 توسط خدا
کاش میشد کمی بیهوده تر قدم بردارم

بلکه شاید اندکی تغییر را مزه کنم..

کاش میشد ...

چه زیبا و پر معناست  هاراگیری!

 




نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 19:32 توسط خدا
امروز یازدهم اکتبر ، روز جهانی درد نامگذاری شده است.

درد الفبای دیگری دارد.



نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 14:17 توسط خدا
شب هایی که مخفیانه و پر استرس تو اتاقم سیگار میکشم

و فکر میکنم که فقط اون یک سیگاره که گیجم میکنه

اما بعد ساعتی میبینم که من همیشه گیج بوده ام.

این ثانیه ها برایم پر از گیجی است

بارها از خودم میپرسم:

که چرا با بیشتر خواندنم بیشتر گیج میشوم.

هاله تردید دور سرم حتی تو روشنایی نیز با من است!

گاهی فکر میکنم که من یک بازنده مطلقم

و هرگز ...

پی نوشت :

دارم به هاراگیری فکر میکنم.



نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 19:54 توسط خدا
شاید خیال میکردم

ولی خوب

خیال شیرینی بود.



...
نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 18:43 توسط خدا
روزهایش خالی از هر امیدی هست که همه خود را از آن آویزان کرده اند.

برای او امید تداعی گذشته هست

شاید کودکی و شاید روزهای قبل از زاده شدنش.

او هرگز فکرش را نمی کرد که در زهدانی کاشته شود.

حال با هر ضربان قلبش به جنایت پدرش می اندیشد.

رسالت بودن او چیست؟ جنایت؟

نگاهی به شناسنامه اش می اندازد،این نام برایش بسیار گنگ است.

انتخاب نامی برازنده، شاید برای شروع بد نباشد.

نامی که مستحق این حرکت پوک باشد....

او هرگز نمی خواست که خود را از حلقه روز ها آویزان کند

او سلاخی ذهنش را آرزو نمی کرد

او هرگز افکارش را قاب نکرده بود.

اینک هر طور لحظه ها را دور می زد،هر دروغی که به خود می بافت

تلخی بیهودگی را ...

"بودن"به افکارش پیله ای زرد بافته

خیال را روشن کرده و برای لحظه ای دوردست را می نگرد

اما انتظارش برای رهایی از"بودن" و آبستنی برای "شدن" رنگ باخته.

سوء تفاهمی بود

که سکوت اختیار کرده بود.

 

پی نوشت : ممنون از چکانه.



نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت 12:27 توسط خدا
امشب را چگونه سحر کنم؟

یا چرا سحر کنم؟

داستانی است, دوستی من و دیو تنهایی

به خود می گویم:

دوستی نیست, پس نیستم.

نمی دانم , برای چندمین بار, نمی دانم.

نمی خواهم از رفتار ها, انسان ها و خدایان بنویسم

هر چند که کلمات پر طرفداری هستند.

از کنار عزیزان, از کنار رفیقان که رد می شوم.

تو گویی حتی نسیمی از کنار گونه هایشان رد نمی شود.

هیچ فکری, هیچ احساسی بر انگیخته نمی شود.

چقدر زود مردم.طفلک خودم!!

اما آنچه در پشت این تلخی هست

خلوتی هست که ارضایم می کند.

شاید درد جامعه حجیم تر از درد خویش باشد

که هست 

چه زیبا سقراط زمین را به دوش گرفته!!




نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 13:12 توسط خدا

چشمانت را آهسته ببند

جای دوری نخواهیم رفت

همین جا, مقصد ماست :

مردمانی نفرت انگیز با افکاری کرخت

اینجا بغیر از کثافت و کثافت همه چیز عیان است.

صلح, دموکراسی, عدالت و کلمات گلوگیر دیگر حاضرند

و با زنجیر هایی از جنس امید افکار را به سلطه گرفته اند.

ساعتی هست که به کاغذ خیره مانده ام.

تا کی نوشت و نوشت

تا کی ر ی د ن خدا را تحسین نمود

تا کی جهالت را قدیس شمرد!

اینجا همه از جنس خدایند

اینجا همه بوی گه می دهند.

اما دوست دارم بنویسم که :

نمی دانم از کدامین دریچه بیگانه را راه دهم

درست همین فردا با تابش اولین روشنایی خورشید مادر قحبه بالا خواهم آورد.

فردا دوباره کنار آدمیزاد سیگار خواهم کشید

فردا دوباره نگاه های هرزه شما را رد خواهم زد.

خاک را خواهم بوسید و گور خود را در فکرها خواهم کند.

فردا هارمونی مازوخیست ها از نو نوشته خواهد شد

فردا آسمان آبی و مزارع سبز خواهد بود

منجی بشریت خواهد آمد.

آری مرگ تنها جانی معصوم آخرین طرح ها را خواهد کشید

فردا مرگ خداوندگان را غسل خواهد داد

امشب همه چکاوک ها, همه دلفین ها, همه و همه  عو عو خواهند کرد



نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 19:38 توسط خدا
هیچ در اندیشه ام می جوشد

مسلول و مفلوج

چون واژه ای که بدنبال سفیدترین کاغذ است 

در جستجوی پاک ترین افکارم.

عشق پشیمان از تولد و مرگ خسته از انتظار

هر ثانیه قتل اندیشه ای

هر ثانیه حبس احساسی

چقدر تنها و تنها

با خورجینی از آرزو پرواز میکنی.

آرزوهایی که در خورجین می پوسند و می پوسند

بی آنکه بال و پری برای رهایی, برای پرواز بگیرند.

تا اینکه هرزه ترین سقوط آنها را می بلعد.

با ناب ترین اندیشه,عشق را برای خود مرهمی ساخته

چقدر احمقانه!

و چنان از عشق کذایی می نویسد 

که گویی واژه ها همه اسیر او هستند

ملعون : واژه ها به عشق خدایی تو چرک آلود نخواهند شد.

تو چقدر ناشیانه از جرعه عشق نوشیدی

و گفتی شهوتت حریص تر خواهد شد.

بیا و بگذر از این باده

که تو هوشیاری و سر مست

نه مست!